آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

روزهاي اول

عزیز دل مامان می دونی که بعد از ١١ ماه تازه تونستم به کمک خاله جونی برات این وبلاگ رو بسازم و یواش یواش اون خاطراتی که جالبه و البته یادم میاد رو می خوام برات بنویسم تا وقتی که بزرگ شدی و یک مرد کامل شدی بخونی و لذت ببری قربونت برم. روزهای اول به دنیا اومدنت علاوه بر زیبایی ها و قشنگی های خاصی که داشت برای مامان و بابا روزهای سختی هم بود چون شما قشنگ شیر نمی خوردی و گرسنه بودی و مامانی هم سرسختانه معتقد بود که شما باید شیر مادر بخوری  حیف که تلاش های مامانی به ثمر ننشست و بعد از اینکه سه ماه کامل شیر مامان رو خوردی چون خیلی خیلی باهوش بودی دیگه شیر مامانی رو قبول نکردی و به همون شیر خشک ببلاك AR كه اون روزا هم به سختي پيدا مي شد قان...
16 آبان 1392

شیطنت های جوجو

سلام گل مامانی امروز می خوام گوشه ای از شیطنت های جنابعالی رو برات به نمایش بزارم تا وقتی بزرگ شدی و خودت وبلاگتو دیدی کلی بخندی جوجوی من بازی بازی با چاه آشپزخونه هم بازی؟؟؟؟؟؟      آدرین در حال مزه کردن گل سرهای مامی   به به چقدر این چرخ های ماشین خوشمزس :)   وقتی آدرین خودش ماست می خوره   وقتی می گیم آدرین چشمات کو؟؟؟   عشق مامی در حال تماشا کردن فیلم سینمایی در ماشین لباسشویی  چه چایی تلخی داری مامان جون  ژله با پاکت هم واقعاً مزه خوبی داره ها   مونا خانم :)))))) ...
15 آبان 1392

خرید با فینگیلی

سلام پسرک مامی خدارو شکر دیشب که با بابایی شما رو بردیم بیمارستان برای عوض کردن پانسمانت زیاد دردت نیومد و من و بابایی یه نفس راحت کشیدم ولی امروز مدام به پانسمانت دست زدی تا بالاخره بعداز ظهر موقع خواب اونو کندی من که اصلاً طاقت ندارم به جای زخمت نگاه کنم به محض اینکه چشمم می افته یه عالمه غصه دار می شم و همش نگران اینم که نکنه جاش بمونه توی صورت گل پسرم       ولی بابایی به من دلداری می ده و میگه جاش نمیمونه چون سنت کمه زود خوب میشه خداااااااکنه منم توکلم به خدای مهربونه که زود زود خوب شی قربونت برم. امروز بعدازظهر تصمیم گرفتیم با گل پسرک بریم خرید و براش یه کاپشن گرم و نرم و یه دستکش کوچولو بگیریم چون اصلاً...
10 آبان 1392

آدرينم چهارده ماهه شد

عسلكم   ماهه شد هوراااااااااااااااااا   نفس مامان تولد چهارده ماهگي مباررررررررررك   ماماني برات يه عالمه روزهاي خوب و شاد آرزو داره جوجه كوچوووووولو    قند عسل مامي، اين روزا من و بابايي درگير تصميم گيري براي عوض كردن خونه هستيم. راستش دلم مي خواد هرچه زودتر خونمون رو عوض كنيم چون فكر مي كنم با اين شيطنت هاي جنابعالي   اين خونه ديگه كوچيكه و نفسم احتياج به يه فضاي بزرگتر براي ورج و ورجه كردن داره    از طرفي هم دلم يه عالمه آفتاب مي خواد كه بتابه روي عسلكم و تمام وجودش رو گرم كنه. قربونت برم دعا كن يه خونه خوب بزرگ با يه عالمه آفتاب خدا بهمون بده و ما زودتر جابه جا بش...
6 آبان 1392

كلمات و شيطنت هاي جديد

سلام گل پسرم ببخشيد كه دير به دير برات مي نويسم آخه مي دوني كه سرمون خيلي خيلي شلوغه عشقول مامي شما هم كه قربونت برم مگه مي گذاري ما شبا يك كم بخوابيم دوباره چند وقتي كه شبا مدام ساعت دو سه نصفه شب بيدار مي شي و مي زني زير گريه با بدبختي آرومت مي كنم تا خوابت مي بره دوباره از خواب مي پري و نق نق مي كني بميرم برات ماماني آخه لثه ها يه عالمه تورم داره فكر كنم دوباره داري دندون در مي آري  تا همه دندوناي عسلكم در بياد ماماني پير مي شه از بس براي شما غصه مي خوره واقعاً طاقت ندارم اين قدر درد بكشي اميدوارم اين مرحله از رشدت هم به خوبي و خوشي تمام بشه عشق مامان. هر روز كه مي گذره پسركم شيرين تر از روزهاي قبلش مي شه و با شيطنت هاي مخصوص ...
5 آبان 1392

شعر مورد علاقه گل پسرك

گل پسرم از روزي كه به دنيا اومدي به آهنگ تار علاقه زيادي داشتي چون وقتي تو شكم ماماني بودي خاله جون تار مي زد و ماماني گوش مي كرد وقتي هم به دنيا اومدي با اين آهنگ آروم مي شدي الانم تا وقتي صداي اين آهنگ رو مي شنوي هر جا باشي زودي توجهت جلب مي شه و زير لب براي خودت آواز مي خوني و خودت تكون مي دي و به محض اينكه خاله جون فاطمه رو مي بيني با دستاي كوچولوت تارش رو نشون مي دي و مي گي تااااااا يعني اينكه براي من تار بزن اونم فقط اين آهنگ مورد علاقت رو دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید می اومد از کوه و کمر می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر...
5 آبان 1392

سيزده ماهگي

سلام جوجه طلايي مامي تولد سيزده ماهگيت مباررررررررررررررك پسر گل من ديروز وارد ماه چهاردهم از زندگيش شدددددده هوررررررررا  عشق مامان الان دو سه روزيه كه ديگه بدون كمك كاملاً مي تونه راه بره ولي هنوز يه ذره تلو تلو مي خوره آخه عشقولي هنوز پاهاش سفت نشده ديگه راستي ماماني ديروز تولد خاله جون زهرا بود، تولد سيزده ماهگي شما با تولد سي سالگي خاله جوني يكي شده  من و شما براي خاله جوني يه عالمه روزاي شاد و خوب رو آرزو مي كنيم.   ...
7 مهر 1392

پيام تبريك تولد

خواهر نازنين و خندونم تولدددددددددت مباررررررررررررررررررک   مهربونم من و آدرين كوچولو از ته دل آرزو مي كنيم كه هر روز برات رویایی باشه در دست نه دوردست، عشقی باشه در دل نه در سر و دلیلی باشه برای زندگی نه روزمره گی.  ...
7 مهر 1392

بدون عنوان

 گل من ، کودکم ... امروز از عمق وجود خود خدایم راصدا کردم، نمیدانم چه میخواهی... ولی امروز…برای تو، برای رفع غمهایت، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهای فردایت، به درگاهش دعا کردم... ومیدانم خدا از آرزوهایت خبردارد،  یقین دارم دعاهایم اثر دارد .... ...
1 مهر 1392

روز رویایی

روز دوشنبه 91/6/6 ساعت 2:05 بعد از ظهر جوجه کوچولوی ما با وزن 250/3 كيلو گرم و قد 48 سانتيمتر قدم به این دنیا گذاشت و یک روز رویایی و باورنکردنی برای ما رقم زد. من و بابایی اون روز خیلی خیلی هیجان داشتیم .قرار بود ساعت 11 بریم بیمارستان کسری و منتظر خانم دکتر باشیم، ولی مثل همیشه بابایی دلش طاقت نیاورد و ما رو به همراه مامانی و عمه جون شیرین ساعت 9 صبح به بیمارستان اورد. خلاصه چون اون روز برای خانم دکتر روز شلوغی بود ساعت یک و نیم بعدازظهر اومد و منو به اتاق عمل بردند. نمی دونی که بابایی چقدر هیجان داشت وقتی من داشتم می رفتم توی اتاق عمل بالاخره ساعت دو و پنج دقیقه بعدازظهر شما به دنیا اومدی و قدم روی چشمای مامان و بابا گذاشتی . اون رو...
21 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد